تبليغاتX
من و غربت پندارم
 

باور نکردنی نیست
خود ِ خود ِ جنونم
حال ِ پرندگی نیست
بدونم یا ندونم
کار من اینچنینه
هقافیه نباشم
با لحظه های بودن
از همه گی جدا شم

باور نکردنی نیست
اینکه یه آه ِ سردم
با سرخ خو گرفته م
من درد می نوردم


25 سپتامبر
2009 بلژیک
به ساعت 2:00 پس از نیمروز

+ نوشته شده در  Thu 12 Nov 2009ساعت 5:0 PM  توسط حسام فریاد  | 

 

چه ساده می گم این حرفو
چه سخته آشنا بودن
تو این تاریک دلتنگی
چراغ لحظه ها بودن
از اونکه عاشقت بوده
به تلخندی گذر کردن
چه سخته شیفتگی هاتو
به یاد حتی نیاوردن

نه بامن باش و نه بی من
که بی تو با تویی سخته
تمام این نبایدها
گریز از باقی بخته


به ساعت 9:55 شب
27 sep 2009
Belgium
+ نوشته شده در  Wed 11 Nov 2009ساعت 5:8 PM  توسط حسام فریاد  | 

 

از اینجا تا ته ِ ممکن
دل از گمواژه دلگیره
یه روزی زودتر از دیر
دلم حقش رو می گیره
به زیر پوسته بودن
به گنگی روح آلودم
دل فریاد ِ تاوان ِ
گذر از درد و زنجیره

دلم آروم نمی شینه
که وحشت پُر شه تو سینه
از این آن تا ته ِ آواز
وجودم واژه آجینه

شاید نامُمکن ِ بَد رنگ
برام راهو بیاشوبه
با سُرب داغ بشکافه
دلی که عاشق و خوبه
ولی این ماجرا بردوش
پُر از زخمای تو در تو
تپش ابیات حرفاشه
گذر از سنگ و از چوبه

دلم آروم نمی شینه
که وحشت پُر شه تو سینه
از این آن تا ته ِ آواز
وجودم واژه آجینه




به ساعت 10و 41 دقیقه بامداد
24 sep 2009
Belgium

+ نوشته شده در  Mon 2 Nov 2009ساعت 2:36 PM  توسط حسام فریاد  | 

 

تو از افسانگی لبریز
شبیه ماه شبتابی
به روی لحظه های من
همینجا ، ساده می تابی
نگاهت جستجو بر دوش
چشامو شعلگی کرده
مث پروانه می گردی
که این دل واله درده

از اینسوی تب آلودم
تا اون سوی سئوال ِ تو
یه بار از وسوسه پُر شو
بذار باشم خیال ِ تو

همه ش از من تو می پرسی
چگونه اینچنین شد ما
چگونه سرخ ِ یک بوسه
پرید این دل از این آیا
همه ش از من تو می فهمی
که میشه هر کسو فهمید
زبان ِ باور ِ دل شد
به جای گریگی خندید

از اینسوی تب آلودم
تا اون سوی سئوال ِ تو
یه بار از وسوسه پُر شو
بذار باشم خیال ِ تو



به ساعت 3و 30 دقیقه پس از نیمروز
23 sep 2009 Belgium
خانه پدری

+ نوشته شده در  Fri 23 Oct 2009ساعت 8:1 AM  توسط حسام فریاد  | 

 

گلايه مي کني از من

چرا دستم تو دستت نيست

چرا اين دوره پايان ِ

دل و دلواژه آبيست

گلايه مي کني از من

چرا خاموشه اين هيمه

علاقه شده خاکستر

شب و سردي چه بدخيمه

خودت خواستي که راهي شم

تب ِ دلواپسيت باشم

سکوت ِ بُهت ِ تشويشت

شبيه بي کسيت باشم

گلايه مي کني اما

نداريم چاره اي ديگه

اينو اندوه ِ تلخاب ِ

ته ِ ليوانِ من ميگه

هراسون پا مي شم از خواب

تو مي لولي توي بستر

اگر چه من کنارت نيست

تو دنبال مني در بر

 

به ساعت نه و بیست و پنج دقيقه بامداد

۲۳ سپتامبر ۲۰۰۹ برابر با ۰۱ مهر ماه ۱۳۸۸

بلژيک

+ نوشته شده در  Thu 15 Oct 2009ساعت 5:33 AM  توسط حسام فریاد  | 

 

از این برگشتن یکباره من
به تو کاری نداره چاره من
تویی که گم شدی تو تازگیهام
نمی دوزی غزل با پاره من
از این پاسخ تا اون پرسش که گنگه
نفسهای بریده ،یک و دو ،سه
تر و خشکی از ابر و باد و بارون
با هر کِه واژه ای رفتن ِتا چِه


چرا این همهمه پوشالیه باز
توی مشتم تباه و خالیه باز
ازت رد شد من ِمن تازه باشه
چرا این وسوسه جنجالیه باز


یه جوری با پسِ پشت ِ حضورم
به تو بَر می خورم حالا که دورم
مث بن بست ابیات کر و کور
ته ِ بودن یه شعر بی عبورم
یه جوری این سفر تا والگی داغ
یه جوری سبز سردر گم توی باغ
هوای بی سرانجامی گرفتم
صبوری می کنم تا صبر دل تاق


به ساعت 10 بامداد
روز 22 سپتامبر سال دو هزار و نه میلادی
خانه پدری.بلژیک

+ نوشته شده در  Mon 12 Oct 2009ساعت 1:20 PM  توسط حسام فریاد  | 

 

کجاشو من نمی دونم
ولی میرم سفر آری
تمام خاطراتم رو
مبادا بد نگهداری
رو دیوار توی خونه
یه عکس قدی از ما هست
مبادا اونو از دیوار
پس از چندی تو برداری

به قلبت گوش کن هر بار
که چی میگه ؟ چرا میگه
کجاشو دوست تر داری
کجاشو خسته ای دیگه

اگه عمر سفر آشفت
دلت بی تاب و پرپر شد
اگه در تو ،نبودنهام
نبود سایه سر شد
به خطی ، جمله ای ،شعری
بکن یادم که برگردم
که رنگ از مهر می گیره
تب برگشتنم هر دم

به قلبت گوش کن هر بار
که چی میگه ؟ چرا میگه؟
کجاشو دوست تر داری
کجاشو خسته ای دیگه


به ساعت 2 و شش دقیقه بامداد
15/09/2009

+ نوشته شده در  Thu 1 Oct 2009ساعت 1:9 PM  توسط حسام فریاد  | 

 

 و این بدرود چه دشواره
نه که دل کندن از این شهر
که سر رفتن از این تکرار و تکراره
و این بدرود چه دشواره
که تنها موندن یاره
تو می بینی
که چشمای پر از اشکی
میشن محزون و آواره
تا عشق و عاشقی بیداره و
غصه نفس داره
تا تصویر دو تا دست به هم پیچیده و معشوق
نمی مونه کنار هم
چرا که زندگی اینه
که این دل گنگ ِ ناچاره
همین بدرود که دشواره
تمام واژه های شعرمو
هر دَم می آزاره



به ساعت 3:11 دقیقه پس از نیمروز
14 SEP/2009

+ نوشته شده در  Tue 29 Sep 2009ساعت 5:7 PM  توسط حسام فریاد  | 

 

بازم خداحافظ
به شرط دیدارت
همخانه برفی
گریه نکن دیگه
از شهر تو میرم
برای چندین ماه
بغض پریشونیت
اینو به من میگه
بازم خداحافظ
من زاده جاده م
با فاصله اُختم
گرچه که این سخته
سقف و تو و تخت و
تا مدتی دیگه
تنها بذارم با
آنات بی همتن
وقتی که ساعت گفت
تکرار شو در من
تا بیست و چند دیگه
تو رفته و رفتی
فهمیدم این اشکات
دریای احساسه
می باره از چشمات
می ریزه می ماسه
بازم خداحافظ
تا واژه برگشت
تا شادی دیدار
بخت تو با من شه
امیدوارم که
این شهر بی لبخند
رفتار آدمهاش
برگرده به انسان 2


به ساعت 2:00 پس از نیمروز دوشنبه
14sep 2009 تورنتو ،کانادا

+ نوشته شده در  Tue 15 Sep 2009ساعت 1:1 AM  توسط حسام فریاد  | 

 

تا رود جاریه ...

 

تا رود جاریه

تا این ترانه نو

تا تازه می رسه

از ما ، به من ، به تو

تا سبز رُستنه

رَستَن همه امید

شب !!! پاتو پس بکش !!!

از روز و این سپید !!!

 

یه روز ، یه جا ، یه وقت

سنگار میشکنه

دیوار میشکنه

یه بار ، یه خیل ،یِجا

از غصه می کنه

همدست و همتنه

 

خونین میشه ردا

جای نگاره ها

شب سقف آسمون

رقص ستاره ها

اما نه من کم و

نه تو غزلسکوت !!!

بشتاب می رسیم

اونسوی رو به روت !!!

 

 

حسام فریاد

به ساعت ۲:۳۰ دقیقه پس از نیمروز

۱۰ سپتامبر ۲۰۰۹ میلادی

تورنتو ، کانادا

+ نوشته شده در  Mon 14 Sep 2009ساعت 4:16 AM  توسط حسام فریاد  |